یک قصه پر از غصه

داشتم اتاقم رو مرتب می کردم که به یه دفتر کهنه برخورد کردم

همینطور که ورقش میزدم تو چک نویساش خاطرات قدیمم جلوی چشمم ورق می خورد.

به یاد شبهای تنهایی شعری رو که اون موقع نوشته بودم یعنی 1384/4/1

چه زود گذشت بیاید با هم بخونیمش:

قصه ای است تنگ گلو

درد و دل بی گفتگو

قصه ای پر شده از شور و نوا

درد و بلا

قصه سرو چمان

باد خزان

درد نهان

سوز و عیان

قصه غصه دل، قصه ای با دردودل

گوش کن، گوش کن ای همصدا

با من بیا

در قصه ها

تا که شوی در غصه ها، با هم شویم ما یکصدا

با من بیا،در هر کجا، تا نا کجا، تا شهر خوب رازها، تا قلب تو گشته رها، تا خانه از غم جدا، شایدم در قصه ها

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

آمدن لحظه توست، رفتنت مال من است

قصه من، قصه تو، قصه او وشما، همه در این قصه ها ، پر زیاد قغصه ها، گشته ایم بازیگران قصه ها

در قصه تو من شدم مجنون تو، در قصه من تو شدی لیلای من

اما چه سود ، آخر این قصه ها ، تو شدی من ، من شدم تو

هردوتا چون او شدیم، هم بی وفا در قصه ها ، هم بی صدا در غصه ها

افسانه است یا قصه است یا ردپای یک قلم؟، هیچ یک قصه عمر من است در دست تو

قصه ما و شماست.

/ 2 نظر / 32 بازدید
ندا

سلام ... كاش كمي جاي من بودي تا مي فهميدي غمت بزرگ است براي اين شانه هاي كوچك . ممنونم كه دعوتم را پذيرفتي و به من سر زدي .من مهمان نوازم ....

پریا

چه اتفاقه قشنگی میتونه باشه که آدم دفتری رو پیدا کنه که واسه سال 84 باشه[لبخند] یه معذرت خواهی بدهکارم به همه چون سه شنبه ی این هفته وبلاگم از روال عادیش خارج شد به شدت سرما خورده بودم... تولدم هم بود...نشد که به روز کنم به جاش امروز به روز کردم... با چند روز تاخیر....