یادداشتی زیبا

نویسنده این مطلب من نیستم برام ایمیل شده بود و متاسفانه نمیدانم نویسنده اش کیست.

عشق و روح

گاه روح، عشق را چون زمین بُوَد تا شجره ی عشق ازو بروید و گاه چون ذات بُود صفت را، تا بدو قایم شود. گاه چون انباز بُود در خانه تا در قیام او نیز نوبت دارد، گاه او ذات بود و روح، صفت تا قیام روح بدو بود... گاه عشق، آسمان بود و روح زمین تا وقت چه اقتضا کند که چه بارد؟

گاه عشق، تخم بود و روح، زمین تا خود چه روید؟... گاه آفتاب بود در آسمان روح تا خود چون تابد؟ گاه شهاب بود در هوای روح تا خود چه سوزد؟ گاه زین بود بر مرکب روح تا خود که بر نشیند؟ گاه لگام بود بر سر سرکشی روح تا خود به کدام جانب گرداند؟

عشق پوشیده است و هرگز کس ندیدستش عیان

لاف های بیهده تا کی زنند این عاشقان

هر کس از پندار خود در عشق لافی می زند

عشق از پندار خالی و ز چنین و از چنان

ملامت در عشق

ملامت در عاشق و معشوق و خلق گیرم که همه کس در آن راه بُرد، اینجا نقطه ای هست مشکل و آن ملامت درعشق است که چون عشق به کمال رسد، روی در غیب نهد و ظاهر علم را وداع کند. او پندارد که رفت و وداع کرد واو خود در درون خانه متمکن نشسته بود و این از عجایب احوال است؛ وداع در رفتن بود نه وداع بر رفتن و این از مشکلات این حدیث است و کمال کمال است، هر کسی بدو راه نبرد و...

زیادت و نقصان در عشق

عشق را اقبالی و ادباری هست؛ زیادتی و نقصانی و کمالی هست و عاشق را در او احوال است... گاه بود کهعشق در زیارت بود و عاشق بر او منکر و گاه بود که او در نقصان بود و خداوندش بر نقصان منکر که عشق را قلعه ی عاشق دَر خویشتن داری می باید گشاد تا رام شود و تن در دهد.

با دل گفتم که راز با یار مگو

زین بیش حدیث عشق زنهار مگو

دل گفت مرا که این دگر بار مگو

تن را به بلا سپار و بسیار مگو

مُرغ اَزل

سرّ آن که عشق هرگز تمام روی به کس ننماید آن است که او مرغ ازل است؛ این جا که آمده است مسافر ابد آمده است؛ اینجا روی به دیده ی حدثان (مخلوقات) ننماید که نه هر خانه آشیان او را شاید که آشیان از جلالت ازَل داشته است.

هم ذات و هم صفات خود

او [عشق] مرغ خود است و آشیان خودست. ذات خود است و صفات خود است. پر خود است و بال خود است. هوای خود است و پرواز خود است. صیاد خود است و شکار خود است. قبله ی خود است و مُسْتَقْبل خود است. طالب خود است و مطلوب خود است. اول خود است و آخر خود است. سلطان خود است و رعیت خود است... او هم باغ است و هم درخت. هم شاخ است و هم ثمر. هم آشیان است و هم مرغ.

آینه ی عشق عاشق

دیده ی حُسن از جمال خود بردوخته است که کمال حسن خود را در نتواند یافت الاّ در آینه ی عشق عاشق. لاجرم از این روی، جمال را عاشقی در باید تا معشوق از حُسن خود در آینه ی عشق و طلب عاشق قوت تواند خورد و این سرّی عظیم است و مفتاح بسیار اسرار است.

گفتگوی معشوق

معشوق با عاشق گفت: بیا تو من گَرد که اگر من تو گردم، آنگاه معشوق در باید و در عاشق بیفزاید و نیاز و در بایست زیادت شود و چون تو من گردی در معشوق افزاید، همه معشوق بود عاشقی نی. همه ناز بود نیاز نی. همه یافت بود دربایست نی. همه توانگری بود درویشی نی. همه چاره بود بیچارگی نی.

حقیقت عشق

عشق به حقیقت بلاست و اُنس و راحت در او غیر است و عاریت است زیرا که فراق به تحقیق در عشق دویی است و وصال به تحقیق یکی است؛ باقی همه پندار وصال است نه حقیقت وصال.

خود را به معشوق بودن

خود را به خود خود بودن دیگر است و خود را به معشوق خود بودن دیگر. خود را به خود خود بودن خامی بدایت عشقاست، چون در راه پختگی خود را نبود و از خود برسد آنگاه او را فرا رسد، آنگاه خود را با او از او فرا رسد، اینجا بُود که فنا قبله ی بقا آید و مرد محرم، پروانه وار از سر حدّ بقا به فنا پیوندد و این در علم نگنجد.

تیر از کمان ارادت

تیری که از کمان ارادت معشوق رود، چون قبله تویی و آمد، گو خواه تیر جفا باش و خواه تیر وف

یک تیر به نام من از ترکش برکش

وانگه به کمان سخت خویش اندر کش

گو هیچ نشانه خواهی اینک دل من

از تو زدن سخت و ز من آهی خوش

بدایت عشق

بدایت عشق آن است که تخم جمال از دست مشاهده در زمین خلوت دل افکنند، تربیت او از تابش نظر بود اما یک رنگ نبود. باشد که افکندن تخم و برگرفتن یکی بود و برای این گفته اند:

اصل همه عاشقی ز دیدار افتد

چون دیده بدید آنگهی کار افتد

در دام به طمع مرغ بسیار افتد

پروانه به طمع نور در نار افتد

کمال عشق

تا بدایت عشق بُود هر جا که مشابه آن حدیث بیند همه به دوست گیرد. مجنون چندین روز طعام نخورده بود، آهویی به دام او افتاد، اکرامش نمود و رها کرد. پرسیدند: چرا چنین کردی؟ گفت: از او چیزی به لیلی ماند، جفا شرط نیست، اما این هنوز قدم بدایت عشق بوُد چون عشق به کمال رسد کمال معشوق را داند و از اغیار او را شبهی نیابد و نتواند یافت. اُنسش از اغیار منقطع گردد الا از آن چه تعلق بدو دارد.

از آلودگی به پالودگی

در ابتدا بانگ و خروش و زاری بود که هنوز عشق، تمام ولایت نگرفته است چون کار به کمال رسد ولایت بگیرد، حدیث در باقی افتد و زاری به نظاره و نزاری بدل گردد که آلودگی به پالودگی بدل افتاده است

ز اوّل که مرا به عشق کارم نو بود

همسایه به شب ز ناله ی من نغنود

گم گشت کنون ناله چو در دم بفزود

آتش چو همه گرفت کم گردد دود

اضطراب عاشق

چون عاشق، معشوق را بیند، اضطرابی در وی پیدا شود زیرا که هستی او عاریت است و روی در قبله ی نیستی دارد. وجود او در وجد مضطرب شود تا با حقیقت کار نشیند و هنوز تمام پخته نیست. چون تمام پخته شود در التفات از خود غایب شود، زیرا که چون عاشق پخته شود درعشق، عشق نهاد او را بگشاد. چون طلایه ی وصال پیدا شود، وجود او رخت بربندد به قدر پختگی او در کار. آورده اند که اهل قبیله ی مجنون گرد آمدند و به قوم لیلی گفتند: این مرد از عشق هلاک خواهد شد، چه زیان دارد اگر یکبار دستوری باشد تا او لیلی را بیند؟ گفتند: مارا از این معنی هیچ بُخلی نیست ولیکن خود تاب دیدار او ندارد.

مجنون بیاوردند و در خرگاه لیلی برگرفتند. هنوز سایه ی لیلی پیدا نگشته بود که مجنون را مجنون دربایست گفتن. بر خاک در پست شد. گفتند که ما که گفتم که او طاقت دیدار لیلی ندارد. مگر مجنون با خاک سر کوی او کاری دارد.

در راه رضای او

ابتدای عشق چنان بود که عاشق، معشوق را از بهر خود خواهد و این کس، عاشق خود است به واسطه ی معشوق ولیکن نداند که می خواهد که او را در راه ارادت خود به کار برد که دل عشق چون بتابد کمتر نیش آن بود که خود را برای او خواهد و در راه رضای او جان دادن بازی داند، عشق این بود باقی هذیان بود و علت.

ناز و نیاز

جبّاری معشوق با مذلّت عاشق کی فراهم آید؟ ناز مطلوب با نیاز طالب کی با هم افتد؟ او چاره ی این و این بیچاره ی او. بیمار را دارو ضرورت است اما دارو را بیمار هیچ ضرورت نیست. چه بیمار از نایافتن دارو ناقص آید و باز دارو را از بیمار فراغت حاصل هست.

مرکب جان

حقیقت عشق جز بر مرکب جان سوار نیاید، اما دل محلّ صفات اوست و او خود به حجب عزّ خود متعزّز است. کس ذات و صفت او چه داند؟ یک نکته از نُکَت او روی به دیده ی علم نماید از روی لوح دل. بیش از این ممکن نیست که ازاو بیانی یا نشانی تواند داد، اما در عالم خیال تا روی خود را فرا نماید گاه بود که نشانی دارد علی التعیین و گاه بود که ندارد عجب کاری و طرفه حالی.

استغنای معشوق

معشوق خود به همه حالی معشوق است، پس استغنا صفت اوست. عاشق را همیشه معشوق در باید پس افتقار همیشه صفت او بود و معشوق را هیچ چیزی در نباید که همیشه خود را دارد، لاجرم استغنا صفت او بود.

کار دل

بدان که هر چیزی را کاری است از اعضای آدمی تا آن نبود او بیکار بود. دیده را کار، دیدن است و گوش را شنیدن و کار دل عشق است تا عشق نبود، بیکار بود. چون عاشقی آمد، او را نیز به کار خود فراهم دید. پس یقین آمد که دل را برای عشق و عاشقی آفریده اند و هیچ چیز دیگر نداند آن اشک ها که بر وی فرستد طلایه ی طلب است تا از معشوق چه خبر است که بدایت از دیده است متقاضی به او فرستد که این بلا از راه تو آمد و قوتم از راه توست.

بارگاه عشق

بارگاه عشق، ایوان جان است و بارگاه جمال، دیده ی معشوق است و بارگاه سیاست و عشق، دل عاشق است و بارگاه درد هم دل عاشق و بارگاه ناز و غمزه ی معشوق است. نیاز و ذلت خود حیلت عاشق تواند بود.

اسرار عشق

اسرار عشق در حروف عشق مُضمَر (پنهان) است. عین و شین بود و قاف اشارت به قلب است، چون دل نه عاشق بود مُعَلَّق بود، چون عاشق بود، آشنایی یابد، بدایتش دیده بود و دیدن، عین اشارت بدوست در ابتدای حروف عشق. پس شراب مالامال شوق خوردن گیرد و شین اشارت بدوست. پس از خود بمیرد و بدو زنده گردد و قاف اشارت قیام بدوست و اندر ترکیب این حروف اسرار بسیار است.

آینه ی عشق

عشق عجب آینه ای است هم عاشق را، هم معشوق را. هم در خود دیدن و هم در معشوق دیدن و هم در اغیار دیدن اگر غیرت عشق دست دهد تا با غیری ننگرد. هرگز کمال جمال معشوق به کمال جز در آینه ی عشق نتوان دید و هم چنان کمال نیاز عاشق و جمله صفات نقصان و کمال از هر دو جانب.

 

/ 0 نظر / 41 بازدید