سلام به تو

سلام

وقتی دیدمت دلم می خواست داد بزنم که...

اما نشد با هم کم صحبت کردیم خیلی کم اما دوست داشتم هر طوری که میشه صحبتمون رو طولانی تر کنم اما نشد

دلم می خواست همونجا بهت بگم که دوستت دارم اما بازم نشد نمیدونم چرا اما نشد دلم میخواست بهت بگم چقدر تنهام و جای دستات تو دستم چقدر خالی اما نشد

اما شاید یه روزی بهت بگم

اگه اجازه بدی حتما بهت میگم حتما و بهت میگم که با من باش بهت میگم که کنارم باش

بهت میگم که همدمم باش که این روزا اینقدر پرم از شکوه و گلایه که کاش می شد باهات دردودل کنم اما هر جا که هستی اینو بدون منتظرتم و زودتر بیا که کلی حرف دارم که برات بزنم

اینقدر حرف نگفته دارم

اتفاقات جدیدی افتاده که دلم رو خون کرده

زودتر بیا که جات خیلی وقته خالی مونده

بیا که سخت منظرم

و انتظار وانتظار وانتظار

میدونم می دونی انتظار چقدر سخته پس...


/ 2 نظر / 14 بازدید
بهرام محمد پور

هر چی آرزوی خوبه مال تو . وبلاگ خوبی داری . اگه مایل به تبادل لینک باشی منو با نام برنامه نویسی دلفی لینک کن . خبر بده تا لینکت کنم

بهار آذر

چرا به اش نگفتی؟ شاید اون منتظر بود تو بگی تو شروع کنی!