آره داشتم می گفتم چه روزهای رو گزروندم خیلی سخت گذشت اما گذشت. روزی صد دفعه آرزوی مرگ می کردم اما نمردم اما سرپام موندم تا امروز بشینم باهات دردودل کنم. موندم تا بهت بگم چه آرزو هایی در سر دارم امروز دارم به اتفاقای گذشتم می خندم فردا هم به امروزم خواهم خندید .
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است کارم از گریه گذشت بدان سان می خندم.
خیلی دنبالت گشتم یادته روزی که دیدمت چی بهم گفتی؟
پرسیدی حالت چطوره؟
گفتم: حال من بد نیست غم کم می خورم ، کم که نه هر روز کم کم می خورم ، گاه بر روی زمین زل میزنم، گاه بر حافظ تفال میزنم، حافظ دیوانه فالم را گرفت، یک غزل آمد سخت حالم را گرفت، ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم.
یادته چی تو جواب بهم چی گفتی؟ گفتی :چرا غم؟ مگه من مردم مگه من تنهات گذاشتم ، من که رفیق نیمه راه نیستم من تا همیشه باهات هستم حتی مرگ هم نمی تونه مارو از هم جدا کنه حتی...
چه حرفهای قشنگی میزدی اون روزا
اما کاش می شد حافظه آدما رو هم مثل همه حافظه های ساخت بشر delete کرد اما نه نمیشه یعنی نشد.
خیلی عوض شدی خیلی
نمی دونم چرا اما اینقدر فرق کرده بودی که وقتی بعد از چهار سال دیدمت خودت اعتراف کردی که می خوام مثل سابق بشم اما نمی تونم .
بگزریم بزار با هم بیشتر صحبت کنیم اما تو هم خیلی عوض شدی،چقدر پیر شدی،خیلی گرد و خاک گرفتی.
وایستاده بود جلوی آینه و با خودش حرف می زد خیلی دوست داشت تو این شبا که دلش گرفته بود با یکی حرف بزنه گوشیشو بر داشت تا به یکی زنگ بزنه چند دقیقه ای تو لیست دفترچه تلفنش گشت اما...یهو بغزش ترکید و رفت تا آبی به دست و صورتش بزنه که یهو چشمش به آینه جرم گرفته افتاد. چند دقیقه ای بهش زل زدو ...
آره داشتم میگفتم
تو را نا دیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من می کنی محکم نباشد
مکن یارا دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرحم نباشد
همین چند سال پیش بود که زندانیه اتاق رو نوشتم به خدا قصه نبود حال اون شب خودم بود، چند روز بعد دیدمش چند ماهی دوستهای خوبی برای هم بودیم وقتی قصه زندانیه اتاق رو تو همین وبلاگ خوند شبونه بهم زنگ زد و کلی گریه کرد گفت.... اما فقط گفت فقط گفت،باز منم و همون تنهایی و همون .... اتاق.
ای تو هم درد و هم درمان و هم درد
نداری درد و دارویی هم آورد
داشت همین جور اشک میریخت و با آینه حرف می زد
از گریه هاش اینه هم به گریه افتاد آینه می خواست جواب بده دلش می خواست باهاش حرف بزنه دلش
می خواست بگه:
گفتم آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
وان که را دیده در جمال تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندی
اما چه کنه که اون آینه است و زبون نداره،اما آینه نتونست طاقت بیاره،ناگهان بغضش ترکید و لب به سخن باز کردو...
همین تور که اشکاش جاری بود تیکه های خورد شده آینه رو جم کرد و آورد وسط اتاقش ، شروع کرد با نظم و دقتی خاص،تکه های آینه رو کنار هم چیدن .
چند ساعت بعد که کارش تموم شد،رو کرد به آینه ای که دیگه جرمی روش نمونده بود ولی پر بود از ترک، شروع کرد به گفتن: آره رفیق قدیمی کجا بودیم.