روز تولدم یه پستی نوشتم به نام  در باب گذر ایام.

توی اون پست منتظر 28 آذر بود مو الان زمانه موعوده و من....

یا بگذارید اینگونه بگویم که ...  بگذریم

 

دستشو تو دستم گرفته بودم و با هم تو خیابون قدم میزدیمو بی تفاوت به مغازه ها و مردم با هم گپ میزدیم.چقدر خوب بود تنها دلواپسیم زمان بود که داشت میگذشت و غم دلتنگیش رو بهم گوش زد میکرد.

بعد از اینکه از هم جدا میشدیم تازه یادمون میوفتاد که چقدر دلمون واسه هم تنگ شده و اس ام اس بود که پشت سر هم واسه هم میفرستادیم.

شب که میرسیدم خونه بهم زنگ میزد و میگفت از فیلمی که دیده ترسیده ....

از سرما خوردگیم میپرسید و شاکی میشد و قهر میکرد وقتی میفهمید نرفتم دکتر.

میگفت ود قطع میکنم تا بشینی سر درست که فردا امتحان داری! اما مگه من میزاشتم.

بعد از کلی حرف زدن با اکراه تلفن رو قطع میکردیم.

بعد که میشستم پای جزوه های امتحانم یاده امروزم میوفتادم و لبخند میزدم که چقدر حرف داشتم که بهش بگم اما ....

با خودم گفتم دفعه بعد حتما هم براش ساز میزنم هم شعرامو براش میخونم هم....

تو همین فکرا بودم که یهو صدای alarme  ساعت بیدار باشم فضای اتاق رو پر کرد و من چشمهامو مالیدم و فهمیدم که همش مثله همیشه خواب بود .

به خوابم خندیدم و راه افتادم رفتم سر جلسه امتحان.

یکی بود یکی نبود

مرغ عشقی خسته بود

که دلش شکسته بود

اون اسیر یه قفس

شب و روزش بی نفس

همه آرزوهاش

پر کشیدن بودو بس

تا یه روز یه شاپرک

نگاشو گوشه ای دوخت

چشش افتاد به قفس

دل اون بدجوری سوخت

زود پرید روی درخت

تو قفس سرک کشید

تو چشش مرغ اسیر

غم دلتنگی رو دید

شاپرک گفت که بیا

تا با هم پر بکشیم

بریم تا اون بالا ها

سوار ابرها بشیم

یه دفه مرغ اسیر

نگاهش بهاری شد

بارون از ابر چشاش

روی گونشجاری شد

شاپرک دلش گرفت

وقتی اشکه اونو دید

با خودش یه عهدی بست

نفسه سردی کشید

دیگه بعد از اون قفس

رنگ تنهایی نداشت

توی دوستی شاپرک

ذره ای کم نمیذاشت

تا یه روز یه باد سرد

میونه قفس وزید

آسمون سرخ آبی شد

سوز برف از راه رسید

شاپرک یخ زد و یخ

مرد و موندگار نشد

چشاشو روهم گذاشت

دیگه اون بیدار نشد

مرغ عشق شاپرک رو

به دست خدا سپرد

نگاهش به آسمون..........

                    تا که دق کردشو مرد.