چه قد دلم گرفته

کنار دریاچه نشسته بودم و به چوب های ماهیگیریم نگاه می کردم.

چرا ما آدما اینجوری شدیم، داشتم فکر میکردم یعنی این همه وحشی گری این همه جنایت همه کار ما آدم ها ست

از اسکندر بگیر ، جنگ های صلیبی تا شکستن دل یه دوست ،شکستن دل هم دیگه که با افتخار ازش یاد میکنیم و با غرور برای هم تبریک میگیم.

به همه اتافاقات فکر میکردم

واقعا اگر نتیجه انتخابات بر عکس بود و طرفداران رقیب دیگه تو خیابونا می ریختن تا اعتراض کنن من راضی می شدم اینجوری باهاشون برخورد بشه

نمی دونم چرا ما آدما اینجوری شدیم چرا همه کمر به قتل هم دیگه بستیم

یعنی میشه هنوزم کسی باشه که دوسش داشته باشم یا دوستم باشه به خاطر خودم نه به واسطه منافع

یه وقتایی که دوستی داشتم میدیدم که چقدر راحت میشه شادش کرد چقدر اسون میشه یه لبخند به لبش نشوند

الان یه هفته است که از سفر 3 ماهم برگشتم اما حتی یه نفرم نیست که برم ببینمش

یه نفر نیست که بهم بگه دلم برات تنگ شده بود

یه نفر نیست که باهاش برم تئاتر لب همین دریاچه کنار این همه آب تنها هم صحبت هام که شاید دلشون واسم تنگ شده باشه همین ماهی های توی آبن.

تو همین فکرا بودم که یهو زنگولم به صدا در اومد و چوب ماهی گیریم رو جمع کردم که یه ماهی کپور 3 کیلویی گرفته بودم با چشاش بهم گفت سلام و بعد با هم یه عکس یادگاری گرفتیم و رفت .

رفت پیش دوستاش تا مثل من تنها نباشه. چقدر مشتاق از دستم به سمت اعماق دریاچه میرفت

معلوم لود که هنوزم کسی هست که دلش براش تنگ بشه ، هنوز کسی هست که چشم به راهش باشه

هنوز دوست داشتنی هست هنوز...