جوانی که نوازندهء خوبی بود .٬ روزی غمگین پیش استاد سازش رفت .
استاد علت نارحتی جوان را پرسید .
جوان گفت : مدتی است نمی توانم خوب ساز بزنم ٬ اصلا صدای خوبی از سازم شنیده نمی شود .
استاد از جوان خواست که برای او بنوازد. جوان هم ساز زد ولی وسط قطعه ایستاد٬ با ناراحتی گفت: نمی توانم این صدا را تحمل کنم.  
استاد لبخندی زد و گفت : تازگی ها با کسی دعوایت شده ؟
جوان متعجب پرسید : چه ربطی به ساز زدن دارد ؟
استاد گفت: از کسی دلگیر هستی ؟
جوان گفت: بله مدتی است با دوستم قهر کرده ام .
استاد گفت : او را ببخش .
جوان گفت : نمی توانم .
استاد گفت : می دانی چگونه صدای ساز به گوش ما می رسد ؟
جوان گفت : صدا از سیمها به گوش می رسد .
استاد ادامه داد : سیمها منبع صوت هستند ولی صدایی که ما می شنویم از ارتعاش سیمها در کاسه ساز است وگرنه صدای خشک سیمها نه آن زیبایی لازم را دارد و نه حجم صوتی بالا و مناسب .
می دانی چه کاسهء دچه سازی بد صدا می دهد ؟
جوان گفت : حتما سازی که کاسهء کوچکتری داشته باشد !
استاد خندید و گفت : نه ٬ سازی که کاسه اش خالی نباشد!! شئ خارجی در آن باشد٬ در این صورت مانع صوت است و صدا دیگر زیبایی گذشته اش را ندارد.
جوان گفت : پس حتما چیزی وارد ساز من شده است ؟
استاد گفت : وجود آدمی هم مثل ساز میماند٬ باید از هر گونه کینه و نفرت و دلگیری خالی باشد تا موسیقی زیبای وجود خویش را بشنو د .

ساز تو مسئله ای ندارد فقط بازتاب درون توست که خود را در این اصوات نشان می دهد ٬ دوستت را ببخش تا موسیقی زیبایی را که خالق عشق در درون تو به ودیعه نهاده بشنوی .