یک خواب راحت

 

استراحت کن عزیزم، آروم بگیر و بخواب که همه چیز رو به راهه.

 

آروم چشماشو بست و به خواب رفت مثل بچگی هاش، همون طور صاف و پاک و

 بی آلایش، همون طور معصوم و بچه گانه. همون طور بی خیال که تمام رویاهاش یه بادکنکِ سفید بود که با ترکیدنش رویاهاشم پرپر می شد و می زد  زیره  گریه اما بعد از چند لحظه یادش می رفت و تو بغل مادرش لبخند می زد و به همه دنیا می خندید و با خنده اش دنیا و آدماشو مسخره می کرد.

 

به خواب رفت و تو رویاهاش چرخ می زد، تو رویاهاش باهاش قدم میزد ، حرف می زد، راه می رفت و...

 

چقدر قشنگ می شد ، آخ چقدر قشنگ می شد وقتی چشمای معصومش لا اقل برای زمان اندکی از حالت تشویش و نگرانی به دور می موند و آروم بود و ابروهای مشکیِ پرپشت بلندش که میون موهای مشکیش که مثل دریای طوفانی رو پیشونیش ریخته بود و صورت سفید رنگش رو با ابرو بادی از تضادهای رنگی نقاشی کرده بود، برای مدت کمی از اخم و نگرانی و عصبانیت دور بود.

 

آخ چقدر زیبا بود ، ... چقدر زیبا بود.

 

دلش گرفته بود و به خواب رفت با کلی آزو که ای کاش و ای کاش و ای کاش.

انگار دنیا به آخر رسیده بود، نا امید تر از دیروز و بی انتظار به فردا .

 

از فردا متنفر بود ، بیشتر از گذشته خوشش می اومد از دوران کودکیش، از بازی های بچه گانه . اما چه سود که زمان با بی رحمی تمام سوارِ ارابه تندروئی بود و شلاق زنان بر اسب های همیشه تازه نفسش،بی توجه به التماس چشمهای اون میتاخت و صدای مشت های سُم اسبهاش با زمین، مدام بر سرش فریاد می زد که: تو جا موندی.

 

یهو اون چشمهای معصوم بسته باز شد ، صورتش خیس عرق بود . سیاهی اتاقش از رنگ سیاه شب بیشتر بود.

بلند شد و نگاهی به ساعتی انداخت که مدتها بود ساعت سه و بیست دقیقه رو نشون می داد.لب پنجره رفت و ...

 

ناگهان نوری خفیف که از طرف پنجره باز شده اتاقش بود صورت خیس عرقش رو روشن کرد، نور هر لحظه صورت غمناک و وحشت زدش رو روشن تر می کرد تا اینکه این روشنایی که تازه  جون گرفته بود با نسیم ملایمی که بویی به غیر دود و سیاهی نداشت، خاموش شد و اتاقش در تاریکی غرق شد.

 

لحظات کوتاهی به همین منوال گذشت.

 

تا دوباره صورتش غرق در روشنایی شد و بوی کبریت سوخته سراسر اتاق سرد و بی روحش رو پر کرد. این بار هم نسیمی ملایم آتیش سیگارش رو خاموش کرد ولی این بار این خودش بود که فوتش کرد و با نفس بعدی پُک عمیقی به سیگار زد و تک تک سلول های ریه اش رو از دود نقره ای رنگش پر کرد، و بعد از لحظه ای تحمل با اکراه بیرونش داد.

 

خدا رو شکر ، خدا رو شکر که خواب بود. خدا رو شکر که خواب بود (مدام با خودش تکرار می کرد)

 

توی چند لحظه سیگارش رو تموم کرد و توی لیوانی که به زور می شد تشخیص داد سفید رنگ بوده، خاموشش کرد و سیگار دومش رو آتیش کرد.

 

روی تخت خوابش نشست و به تنها نور اتاقش که آتیش سرخ و سوزان و چشمکک زن تنباکو بود نگاه می کرد.

 

تلفن اتاقش رو به پیریز وصل کرد تا به دوست قدیمیش که مدتها بود ازش بی خبر بود زنگ بزنه و دردودل کنه، شاید یکمی سبک بشه.

 

جالب بود که وسط این همه فراموشی که نمی خواست حتی دیروزش رو به یاد بیاره  ، هنوز شماره اون رفیقش رو به یاد داشت. لبخندی روی لباش نشست و شروع کرد به شماره گرفتن.

 

سی و سه  هشتاد و شش و... با صدای نتهای تلفن ملودی کوتاهی ساخت و لحظه ای صبر کرد ... صدای دوست قدیمیش رو شنید که مثل همیشه یه جواب داشت

«تلفن شما به علت عدم پرداخت پدهی قطع می باشد»

صدای بوق های اشغال رو می شمرد که نت لا رو مثل یک دستگاه مترونوم، منظم اعلام می کرد: بیست و پنج ، بیست و شش، بیست و هفت، بیست و هشت،... ناگهان این تنها موسیقی اتاقش هم قطع شد. نگاهی به گوشی تلفن کرد و بی اختیار قطعش کرد.

صورتش رو محکم روی بالش کوبید و اونو محکم روی صورتش فشار داد تا هم اشکاش بند بیاد هم صداش در نیاد.

 

دوسش داشت ، دوسش داشت و به گریه هاش عادت داشت. همیشه سرش روی شونه های اون گریه کرده بود و اونم هیچوقت آغوش گرمش رو از اون دریغ نمی کرد. همیشه بغلش می کرد و محکم تو بغلش فشارش می داد، به صدای بغض های ترکیدهاش عادت داشت. شاید تشک زیاد راحتی نداشت و بعضی وقتها صدای جیر جیرِ تخته های پوسیده اش رو مغز آدم راه می رفت اما تخت خواب خوبی بود، گرم و نرم و راحت و ....خیس.

 

چشم های ورم کردش رو پاک کرد و دستش رو دراز کرد و لیوان آب رو برداشت و یکمی از آب داخل لیوان رو به صورت تشنه تر از کویرش زد و قرص های رنگ و وارنگ رو دونه به دونه و با نظمی کاملا هنرمندانه از ورق های پر سر و صداشون در آورد، انگار سالها با این کار آشنا بود. همه رو با هم روی زبونش ریخت و با آخرین جرعه های آبی که ته لیوان بود همشون رو بلعید و سرش رو آروم روی بالش گذاشت.

 

اما می ترسید ، از خواب می ترسید از کابوس هاش می ترسید ، اما از طرفی هم دوست داشت بخواب بره به امید اینکه شاید این زمان طولانی و یکنواخت زودتر سپری بشه یا شاید بالاخره توی خواب بتونه بادکنک سفیدش رو پیدا کنه و سوار اون بشه و پر بکش و بره، بره یه جای دور و هر روز رو  توی همون روز زندگی کنه، نه امروزش رو در حسرت دیروز و ترسِ از فردا.

 

با ترسی آشنا چشماش آروم آروم سنگین شدن ، اما آخه قرصهای کوفتی که به این زودی اثر نمیکرد . دیگه عادت کرده بود، دیگه این قرصهای لعنتی تاثیری روی اون نداشت ، سگ جون تر از این حرفها شده بود.

 

ناگهان چشمهاش بسته شد و نفس عمیقی کشید. پس از چند لحظه چشماش رو باز کرد و خودش رو می دید که توی آغوش دوست قدیمیش (تخت خوابش) آروم گرفته و چشماش رو مثل بچه هایی که تازه مادرشون با صدای لالائی دلنشینشون خوابوندن ، بسته.

چقدر آروم به نظر می رسیدم . دیگه لازم نبود فکر کنم ، دیگه توی دنیایی بودم که هر روزش ، یک روز.

برای بار آخر نگاهی به صورت خستم کردم که دیگه رنجی توش نمی دیدم به جز یه لبخند ملیح بچه گانه که همه دنیا و آدمهاش رو به تمسخر گرفته بود.

 

به سمت پنجره رفت و بسته سیگارش رو با خودش نبرد.

 

                                  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                            معراج امانی

                                     سوم مهرماه هزارو سیصد و هشتاد و هفت