بیب بیب بیب ...

 

سرو پا تقصیر بود. خودش رو تو ظرف روغن سوخته مکانیکی نگاه میکرد، صورتش رو می دید که با اون چشمهای پر از اشکش داشت التماس بغضش رو می کرد تا منفجر نشه و لااقل چند ساعتی آبرو داری کنه.

 

 

نه اینجا نه، توباید باهاش کنار بیای،  بهش فکر نکن بالاخره  حل میشه.

یاد شعر خوان هشتم اخوان ثالث افتاد که می گفت:

بس که زشت و نفرت انگیز است این تصویر

 

همین طور که داشت تو خاطراتی که، کثافت تر از روغن سوخته ای که صورت خسته ای توش پیدا بود پرسه میزد صدای غریبه ای گفت:

دیگه وقتشِ این ابو قراضه رو ردش کنی بره بفرستیش اوراغ . دست برد به دستمال روغنیش و دستهای سیاهش رو پاک کرد، نه آقا جون این درست شدنی نیست ، هرچی خرجشم کنی خرج آفتابه لهیمه. بهتره یواش یواش باهاش خداحافظی کنی، بفرستش قبرستون.

با خودش گفت: آره ، قبرستون. یهو به خودش اومد و رفت بیرون مکانیکی و داد زد : دربست!

آقا تا لاله زارچقدر میگیری بری؟

-کجاش می خوای بری؟

می رم یکمی بالاتر از توپخونه ‌(که زمانی سالنی برای اجرای نمایش تئاترش بود اولین کاری که توش بازی کرده بود و همون جا عاشق شده بود)

-سه تومن می گیرم ببرمت.

اما من دو تومن بیشتر ندارم. بریم؟

نه آقا جون نمی صرفه!

بی اعتنا به وراجی های راننده شروع کرد به قدم زدن و با خودش می گفت:

آره قبرستون باید بفرستمش قبرستون.

همین طور که داشت از پله های پل عابر پیاده بالا می رفت با خودش تکرار میکرد: قبرستون آره خودشه.

ناگهان صدای غریبه ای فریاد زد:

آقا کمک کنید، یکی کمک کنه، یکی یه آمبولانس خبر کنه، هنوز زنده است.

همه جا تاریک بود سیاهِ سیاه.

یواش یواش نوری سفید دیده میشد. انگار که همه جا تار و نا مفهوم بود یواش یواش به چشمهاش رو به این طرف و اون طرف گردوند تا چهره ای نامفهوم و گنگ از زنی سفید پوش دید که داشت مدام تکرار میکرد:

آقا شما آشنایی دارید که ما خبرشون کنیم؟

پرسید: من الآن کجام؟
پرستار: شما الآن تو بخش اورژانس بیمارستان هستید.

پرسید: برای چی؟

پرستار: شما از بلندی سقوط کردید! اما خوشبختانه مشکلی نیست به زودی خوب میشین، لطف می کنید  شماره یا آدرس یکی از بستگان یا آشناهاتون رو بدین تا بهشون اطلاع بدیم؟

گفت: من کسی رو ندارم!

پرستار گفت بر می گرده و از اتاق بیرون رفت و در رو بست.

همین طور که رو تخت دراز کشیده بود به دستگاهی نگاه می کرد که ضربان قلبش رو نشون می دادو با هر تپشی که تو سینه اش احساس می کرد یک صدای بوق کوتاه شنیده میشد.

96

یهو یاد ماشینش - مکانیکی- پل عابر پیاده و... قبرستون افتاد.

یادش اومد که می خواست خاطرات تاریک و سیاهش رو دور بریزه و همرو راهی قبرستون خاطرات کنه!

یادش اومد که می خواست بره لاله زار اما بعد منصرف شده بود و می خواست یه سری به تئاتر شهر بزنه و اجرای افرا، بهرام بیضایی رو تماشا کنه! بعد بره لاله زار، یادش اومد که

ناگهان پرستار با مردی وارد اتاق شد مردی تقریبا میان سال با موهای کم پشت

مرد سلام کرد و در کلام احترام و ادب که کاملا متظاهرانه به نظر میرسید خودش رو مسئول بخش معرفی کرد و گفت:

آقا ما برای نگه داری از شما نیاز داریم تا مراحل قانونی رو طی کنیم، اینجا یک بیمارستان خصوصی است باید فرم های مربوطه پر بشه، مبلغ بستری شدن شما و هزینه هاتون باید پرداخت بشه و ما مجبوریم که....

ناگهان حرف های او را قطع کرد و با لبخندی گفت:

آقا یک لحظه لطفا! من چیزی به یادم آمد که می تواند به شما هم کمک کند!

چند لحظه ای به سکوت گذشت

این سکوت با صدای ممتد یک نت که بدون قطع شدن بود، شکسته شد و سپس

«صفر»

پرستار فریاد زد : دکتر را خبر کنید.

شوک

شوک!

کمه ولتاژ رو بالا ببرید.

............

ملافه ای سفید بر صورت...

به پلیس تلفن کنید.

پزشکی قانونی

و............

 قبرستون.

                                           پایان

خوانندگان عزیز خواهش می کنم این طرز فکر به غلط ایجاد نشه که من علاقه ای به خود کشی دارم اما نه که به شدت با آن مخالفم در قصه کوتاهم شاید این حس ایجاد بشه اما صرفا چیزی است که در جامعه ما و پیرامونمون دیده می شه.

نه در عمل اما شاید خود شما نیز برایتان پیش آمده که گاهی اوقات که در تنهائیتان به فکر می روید مرگ را تجربه کنید یا مرگ خودتون رو رقم بزنید اما در عمل کامله قضیه فرق می کند و با این تفکرات به شدت مخالفید .