برای ف . ف

تا دیروز هر چه می‌نوشتم عاشقانه بود

از امروز هرچه می‌نویسم صادقانه است

عاشقانه دوستت دارم

حسه عجیبیه ، خیلی عجیب. یک عمر فلانی جان می‌نوشتی ، یک عمر مثل شعرت می‌گفتی:

عمری است که در پی یک لیلی ناب گشتم             در راه جستجویش پیر شباب گشتم

 

حالا داره یه اتفاقایی می‌افته ، داره ناممکن‌هات ممکن میشه ، داره همه آنچه تو رویاهاتم نمیدیدی به واقعیت تبدیل میشه ...

اما الان می‌ترسم

اما...

اما نه این ترسها بچه گانست باید ...

لیلی ناب من سلام

ای همدم و مونس به جان من سلام

 

اکنون با بارش برف برایت می‌نویسم تا بدانی ، همین امروز بدانی که دانه های برف شاهد هستند ، همه با هم شاهد این ماجرا ، که در دلم چه بلوایی گشته بپا. شاهد این اتفاقند ، همه شهادت خواهد داد که معراج ، به معراج رفت

 

دستانم می‌لرزد ... ای کاش این قلم توان نوشتن داشت و می توانست سواد الکن مرا بهبود بخشد ، اینجا جایی است که سه نقطه هایم بهترین حرفهایم برای توست ، برای شخص تو برای ...

آه ای علاقه شدید قلبی من 

بگذار بیشتر ننویسم تا آبروی خود را بیشتر از آنچه میدانی نریزم ، بگذار از زبان نصرت رحمانی بگویم :

بگشای بند موی ، بیفشان 

شب را میان شب

با من بدار حوصله ، اما ...

و یا از استاد سخن سعدی:

من از آن روز که در بند توام آزادم 

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غمهای جهان هیچ اثر می نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

به وفای تو کزان روز که دلبند منی

دل نبستم به وفای کس و در نگشادم

 

 

و یا ادیب صابر:

ای عجب ، نو ها کهن گردد ز گشت روزگار

عشق تو با من چرا هر روز بفزاید نوی؟

 

و یا امیر فخرالدین خالد:

مهرت به دل و به جان دریغ است

عشق تو به این و آن دریغ است

با کس بمگو که نام تو چیست

کاین نام به هر زبان دریغ است

 

و ...