جالبه نه؟

حتماً با خودت می گی چی؟

باشه می گم صبر داشته باش

یادش به خیر یه زمانی همون موقع که کوچیک بودم ، به قول خودمون بچه تر که بودم یک از آرزوهام این بود که وقتی بعد از هوای بارونی ، روی زمین نم دار کوچه ها قدم می زنم ، کفشای منم مثل کفش های بابام صدای قرچ قروچ بده.

صدایی که از له شدن و بهم سابیدن سنگ ریزه های کوچه ها زیر کفشای پدرم طنین انداز می شد ، همیشه برام نشان از بزگ شدنم بود.

اینقدر منتظر رسیدن این آرزوم موندم تا یادم رفت.

نمیدونم دلیل فراموشیم چی بود؟ یا شاید دیگه بارون نمیاد ، یا شایدم تو کوچه ها سنگریزه نیست ، احتماش هم هست دیگه کفش ها از جنس کفش های اون موقع نیست، شایدم آدمهاش ....

تا اینکه چند روز پیش که باز داشتم قدم میزدم و به گذشته ها فکر می کردم ، ناگهان صدایی رشته افکارم رو پاره کرد.

صدای قدم هام شبیه اون موقع شده ، شبیه آرزوهای کودکیم.

یه لبخند زدم و هه

اما بعد رفتم تو فکر...

نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ؟

خوشحال بشم که بالاخره به آرزوم رسیدم یا ناراحت که بزرگ شدم و دارم پیر می شم؟

می پرسی چرا بزرگ شدی ناراحتی؟

خب معلومه ، اونوقتا آرزوهام چی بود و الان چی ؟

می دونم اونوقتا آرزوهام معصومانه بود دوستیهامون معصومه بود ، غصه هام خنده دار ، خنده هام از ته دل ، ختم کلام یه دلشاد داشتم.

بگذریم نمی‌خوام بشینم راجع به آرزوهای کودکانه و بزرگانه ، فلسفه بنویسم .

بزار یکم دیگه قدم بزنم تا صدای جیر جیر کفشام طراوت کودکیم رو جستجو کنم.