در تنهائی ام خط خطی می کنم تا...اینجا یک دل برای خودش حرف میزند

ایمیل زیبایی به دستم رسید نمی دونم نویسنده اش کیه که ازش نام ببرم.

  با هم بخونیمش:

گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.


برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید  چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ توسط معراج امانی

ز یاران کینه هرگز در دل یاران نمی ماند

به روی آب جای قطره باران نمی ماند

آره راست میگه کینه از یاران ندارم اما ... از اینکه اسم یار روی کسی بزاری کلی گله دارم

نقاش نیستم ولی تمام لحظات تنهایی ام را درد می کشم

اما باز ایندرد بهتر از اون گله است

خودمم نفهمیدم چی نوشتم این نیز بگذرد


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ توسط معراج امانی

تقریبا همه ی ما نام "فروهر" به گوشمان خورده، حتی خیلی از ما نشان "فروهر" را به گردن انداخته، از تندیس و یا تصویر آن در منزل یا محل کار خود استفاده میکنیم، اما اطلاعات زیادی درباره ی تاریخچه ی آن نداشته و حتی نمیدانیم این نشان، نمادِ چیست. فقط همین اندازه میدانیم که این نشان، یک نشان ملی است، و متعلق به ایران باستان و آریاییان است.

 

 

 

 

چکیده ی تاریخچه ی فروهر

"فـُروهـَر" یا "فـَروَهـَر" و یا نام اصلیِ آن "فـَرَه وَهَر" (Farahvahar) در اصل نام آریاییِ "روح" در زبان عربی است. بیش از چهار هزار و پانصد سال پیش، زمانی که تقریبا تمام اقوام کره ی زمین سرگرم بت پرستی بودند و تمام وجود انسان را فقط و فقط همین کالبد خاکی و فانی میدانستند، درست در همین زمان، آریاییانِ باستان اعتقاد داشتند انسان غیر از کالبد خاکی دارای روح بوده و پس از مرگ، این روح از بدن فانی جدا شده و به جای دیگری رفته و به زندگی اش ادامه میدهد، آریاییان این منزلگاهِ پس از مرگِ روح را  "اَختران"  می نامیدند. نامی که آریایی ها برای آنچه که ما امروز بدان روح میگوییم انتخاب کرده بودند "فَرَه وَهَر" بود، و قدمت ساخت نشان "فره وهر" به بیش از چهارهزار سال پیش بازمیگردد. و جالب اینجاست که اعتقاد آریاییان به وجود "فره وهر" (روح) به پیش از زایش زرتشت بزرگوار باز میگردد، و این خود جای بس افتخار است. سنگ نگاره های شاهنشاهان هخامنشی در کاخهای پرسپولیس و سنگ نگاره های شاهنشاهان ساسانی همه حکایت از آن دارد.

 

 

 

 

 

 

به عقیده ی آریاییان، "فره وهرها" هر ساله در ماه فروردین به زمین آمده و برکات آسمانی با خود می آوردند، و روز سیزدهم فروردین دوباره به آسمان برمیگشتند، پس آریایی ها شبِ آخرین چهارشنبه ی سال را به بالای تپه ها رفته و با روشن کردن آتش مراسم باشکوهی را برگذار میکردند و به استقبال "فره وهرها" میرفتند (چهارشنبه سُهران)، سپس در روز سیزدهم فروردین برای بدرقه ی فره وهرها به دشتها رفته و جشن برپا میکردند (سیزده بدر).

 

 

 

اکنون که بطور خلاصه دانستیم "فره وهر" چیست، به توضیحات اندکی در مورد مفهوم این نشان ایرانی میپردازیم.

 

 

 

 

 

مفهوم نشان "فره وهر"

   

نکته بسیار شگفت انگیز درباره ی این نشان ملی ما ایرانیان آن است که ذره ذره ی این نشان دارای مفهوم و دانشی نهفته است. اینک به تشریح این نشان ملی می پردازیم :

 

 

 

1 – چهر ی یک پیرمرد

قرار دادن چهره یک پیرمرد سالخورده در این نگاره اشاره به شخص نیکوکار و یکتا پرستی دارد که رفتار و ظاهر مرتب وپسندیده اش سرمشق و الگوی دیگر مردمان بوده است و دیگران تجربیات وی را ارج می نهادند. بنابراین قرار دادن چهره ی یک پیرمرد به عنوان سرِ نگاره نشان از خرد و تجربه ی پیرمرد دارد. 

 

 

2 – دست راست پیرمرد

دست راست نگاره به سوی آسمان دراز شده است که اشاره به ستایش و پرستش "دادار هستی اورمزد" خدای واحد ایرانیان دارد، که زرتشت در 4000 سال پیش آنرا به جهان هدیه نمود، و عجیب آنجاست که پیش از زرتشت، آریاییان به وجود "فره وهر" (روح) و "اهورَ" (خدا) اعتقاد داشته اند.

   

3 – حلقه ای که در دست چپ پیرمرد است

چنبره ای (حلقه ای) دردست چپ نگاره وجود دارد که نشان از عهد و پیمانی است که بین انسان و اهورامزدا بسته میشود و انسان باید خدای واحد را ستایش کند و همیشه در همه امور وی را ناظر بر کارهای خود بداند . مورخین حلقه های ازدواجی که بین جوانان رد و بدل می شود را برگرفته شده از همین چنبره میدانند و آنرا یک سنت ایرانی میدانند که به جهان صادر شده است . زیرا زن و شوهر نیز با دادن چنبره (حلقه) به یکدیگر پیمانی را با هم امضا نموده اند که همیشه به یکدیگر وفادار بمانند .

   

4 – بالهای نشان فره وهر

بالهای کشیده شده در دو طرف نگاره اشاره به تندیس پرواز به سوی پیشرفت و ترقی در میان انسانهاست و در نهایت امر رسیدن به اورمزد دادار هستی خدای واحد ایرانیان است .

 

 

 


 

5 – سه ردیف پر بر روی بالهای فره وهر

سه قسمتی که روی بالها به صورت طبقه بندی شده قرار گرفته است اشاره به سه دستور جاودانه پیر خرد و دانش جهان "اشو زرتشت" دارد  که بعدها به نشان اضافه شد. که بی شک میتوان گفت تا میلیونها سال دیگر تا جهان در جهان باقی باشد این سه فرمان پابرجاست و همیشه الگو و راهنمای مردمان جهان است . این سه فرمان که روی بالهای فروهر نقش بسته شده همان کردار نیک، گفتار نیک و پندار نیک ایرانیان است. بالهای "فره وهر" برای پرواز، پیشرفت و تعالی انسان به سوی اهورامزدا از این سه ردیف پر تشکیل شده و بالهای انسان تنها با حمایت این سه ردیف پر (کردارنیک، گفتارنیک، پندارنیک) توانایی پرواز و پیشرفت را دارد.

   

6 – حلقه ای که کمر پیرمرد را دربرگرفته است

در میان کمر پیرمرد ایرانی یک چنبره (حلقه) بزرگ قرار گرفته شده است که اشاره به "دایره روزگار" و جهان هستی دارد که انسان در این میان قرار گرفته است و مردمان موظف شده اند در میان این چنبره روزگار روشی را برای زندگی برگزینند که پس از مرگ روحشان شاد و قرین رحمت و آمرزش الهی قرار بگیرد .

   

7 – دو سر حلقه که به پایین آویزان گشته است

دو رشته از چنبره (حلقه) به راست (خیر) و چپ (شر) کشیده شده است که نشان از دو عنصر باستانی ایران دارد . یکی سوی راست و دیگری سوی چپ . نخست " سپنته مینو" که همان نیروی الهی اهورامزدا است و دیگری "انگره مینو" که نشان از نیروی شر و اهریمنی است . انسان در میان دو نیروی خیر و شر قرار گرفته است که با کوچکترین لرزشی به تباهی کشیده می شود و نابود خواهد شد . پس اگر از کردار نیک، گفتار نیک، پندار نیک پیروی کند همیشه نیروی سپنته مینو در کنار وی خواهد بود و او به کمال خواهد رسید و هم در این دنیا نیک زندگی خواهد کرد و هم در دنیای پسین روحش شاد و آمرزیده خواهد بود .

   

8 – قسمت دم که سه ردیف پر دارد

قسمت دم نیز همانند قسمت بالها به سه ردیف پر تقسیم شده. انتهای لباس پیرمرد سالخورده باستانی ایران به صورت سه طبقه بنا گذاشته شده است که اشاره به کردار نیک، گفتار نیک و پندار نیک دارد. پس تنها و زیباترین راه و روش نیک زندگی کردن و به کمال رسیدن از دید "اشو زرتشت" همین سه فرمان است. که دیده می شود امروز جهان تنها راه و روش انسان بودن را که همان پندارهای زرتشت بوده است را برای خود برگزیده است و خرافات و عقاید پوچ را به دور ریخته است .

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠ توسط معراج امانی

کاش مهربوتر بودی - کاش راستگو تر بودی - کاش عوض نمی شدی

بگذریم چقدر می خواهم به خودم دروغ بگم. این واقعیت تلخی است که باید پذیرفت که نقاب به چهره داشتی و در سخت ترین لحظاتم نقاب از چهره برداشتی و نمکی سوزناک بر زخمی کهنه پاشیدی و خندیدی و... رفتی.

چه بگویم که عادتم درد کشیدن است  و فریاد را در گلو کشتنف تا کس نفهمد که در درونم چه می گذرد

مرد را دردی اگر باشد خوش است               درد بی دردی علاجش آتش است

به یاد دارم که تنهایم گذاشتی و رفتی... رفتی چون دوستانت از حسادت اینگونه می خواستند.

و بعد از ماهها اتفاقی مرا می بینی سر به زیر انداختی و رفتی. اما جالب شد که بچه گانه و فراموش کارانه ژیغامت را روی تلفن همراهم فرستادی که... پشیمان بودی و به تمام حرفهایم رسیدی و ژی به توطئه دوستانت پی بردی و...

اما افسوس که ماها تلاش کردم تا این را بفهمی و این دوستی پایدار بماند اما اکنون دیگر دیر است دیرتر از آنچه که فکرش را بکنی

بدان که ترا بخشیده ام هرچند سخت اما از من مخواه اشتباهی را که تاوانش را سخت داده ایم دوباره تکرار کنم.

تنهائیم را می ستایم هرچند تلخ است اما تلخی اش بسیار شیرین تر از زخم هایی است که خورده ام یا ترس از خوردنش هستم.

کاش نبودی- کاش نمی دیدمت - کاش نبودم  - کاش شروع نمی شد که اینگونه تمام شود

کاش اینقدر کاش نمی گفتیم


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ توسط معراج امانی

امروز که در حسرت دیروز و آرزوی فردایم هستم ، می نویسم تا بدانی فلانی جان که....

امروز که در انتظار بهمن ماهیم از فروردین می نویسم تا همیشه سبز بمانی.

می نویسم که غروب غمت را به هر قیمتی خریدارم زیرا که طلوع شادیهایت را از صمیم قلب آرزو دارم.

آه فلانی جان می نویسم تا فردایی بخوانی تا بدانی که در این امروز ها بی تو بر من چه میگذرد. تا بدانی چقدر دلتنگم و چقدر منتظر، چقدر ناگفته دارم و چقدر نشنیده، چقدر خسته ام از ....آه

می نویسم از گلایه هایم از زمان امروز، مینویسم از خاطرات تلخ دیروز و آرزوهای فردایم.

می نویسم از غصه هایم ، از قصه هایم ، از دردهایم ، از شادی هایم ، از تنهایی، مینویسم از دیروز تا به امروز.

و هر شب در انتظارت ،مضرابهایم بر پهنه صفحه سه تارم ، چهار نعل و به تاخت بر جاده سیم ها در تکاپوست و با کلام دلم هم نوا گشته است.

که هر روز ، از دیروز تا به امروز این نوا را با خود تکرار میکنم تا از یاد نبرم که نمی توان صدا را مکتوب کرد و این تنها ناگفته ام است آی فلانی جان.

و همین جا بدان در فرداهایم خواهی شنید نوای هر شبم را.

فلانی جان بد زمانه ای است این امروز من ، و دلم از نامردمی ها خون است و سرشارم از گلایه ها و ذهنم انباشته از هزاران هزار چرای بی پاسخ.

فلانی جان بیا که تو را من چشم در راهم.

بیا تا دیگر در امروز هایم ننویسم فلانی جان، که در فرداهایمان نامت را صدا کنم.

آی فلانی جان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠ توسط معراج امانی

 

یادش به خیر ، تو دوران خوش دوستیمون که هنوز عوض نشده بودی و دنیامون را ما   می ساختیم نه من تو و نه منِ من، بلکه همیشه ما می ساختیم ،تو دنیایی که بدی و خوبی شو، زشتی و زیبایی شو و در کل قوانینش رو ما تعیین می کردیم با هم ،...

یه جاسوئیچی بهم هدیه دادی که اون روزا خیلی مد شده بود. یه جاسوئیچی که از وسط به دو نیم می شد ، نصفشو دادی به من و نصفه دیگشو برای خودت نگه داشتی.

رو نصفه مال من که نیمه یه قلب بود عکس یه  خرسی خانم بود، آخه خرسه گلسر رو موهاش بود، پایین پای خرسه نوشته بودVE  که دو حرف آخر کلمه LOVE بود.

جاسوییچی


 

نصفه خودشو با خودش برد و من دیگه ندیدمش.

امروز که داشتم وسایل اتاقم رو جمع می کردم چشمم به این جا سوییچی افتاد، با دقت که نگاه کردم چیزهای جدیدی فهمیدم:

VE: مخفف کلمه ای VALUE ENGINEERING به معنی  مهندسی ارزش

تو فرهنگ لغتم تو توضیحات تکمیلیش نوشته بود: روشی منسجم برای رسیدن به بالاترین ارزش به ازای هر واحد پولی که هزینه شده است، در حالی که کیفیت،ایمنی،قابلیت اطمینان و قابلیت نگهداری محصول حفظ شود ویا ارتقا یابد.

کمی که دقت کردم دیدم من درست رعایت نکردم به بالاترین ارزش که اینگونه رسیدیم (جدایی) در ازای تک تک هزینه هایی که کردم و دادم (زمان،مادی،معنوی،احساسی و...)چی بدست آوردم؟ تهمت اینکه من منت میزارم

یادمه تو اوج بی پولیم که مدتی به خاطر سر کار نرفتنم چون درگیر کنکور ارشد بودم و مخارجم زیاد شده بود ذره ای برات کم نزاشتم لا اقل این چیزی بود که خودت تایید کردی

ولی همیشه این برچسب بهم می چسبید که تو منت میزاری مثلا چه جوری؟

یادمه مدتها دنبال یه فرم خاصی از یقه اسکی بودم تا بالاخره پیداش کردم بهت زنگ زدم و گفتم پیداش کردم، گفتی خب بگیرش، منم گرفتم و بهت زنگ زدم

گفتی: گرفتی؟ گفتم:آره

گفتی: مبارکت باشه

گفتم: مبارک تو باشه عزیز دلم، گرفتم که برای تو خوشتیپ باشم و تو خوشت بیاد.

بعدش نمیدونم چرا همیشه حتی تا روز جداییمون می شنیدم که یه پسر چقدر می تونه وقیح باشه که این حرف رو بزنه! واسه خودت لباس خریدی به من میگی مبارکت باشه! میگفت: واسه هر کدوم از دوستام تعریف کردم کلی بهم خندیدن و میگن خیلی حرف زشتی به یه دختر زده.

اما نمیدونم چرا نظر کسایی که من پرسیدم خلاف نظر تو بود. بگذریم...

داشتمVE رو تشریح می کردم

کیفیت که رو به بهبود بود ولی اطمینان شدیدا سیر نزولی به خودش گرفته بود و کور نورشمعی شده بود که هر دم با نوازش کوچکترین نسیمی بیم خاموشی اش می رفت.

در کل ارتقاعی نبود، دوستی معمولی ما که اون اوایل رفته رفته رنگ و بوش رو به زیبایی رویایی میرفت ناگهان زیرو رو شد و تبدیل شد به ....جدایی

جدایی که بگفتت : همه چی تقصیر منه! و این سوال بزرگ همیشه با من بود که چرا من؟

تقصیر منی که تا دیروز بهت علاقه داشتم و حالا دیوانه وار دوست داشتم منی که خیلی از خصلت هامو به قول تو ایراداتم رو به خاطرت عوض کردم؟

تقصیر من یا تویی که عوض شدی و ترازوت شد حرف های دوستات که هیچ کدوم حتی صلاحیت اخلاقی اظهار نظر تو دنیای ما رو نداشتن اینم خودت تایید می کردی.

باز چرا نداشتن؟ به هزار و دو دلیل من دوتاشو می گم:

1.اول اینکه دنیای ما دو تا بود و نه دنیای اونها

2.دوم اونا چه گلی به سر خودشون زده بودن که حالا می خوان واسه دنیامون اظهار نظر کنن، اونم یه طرفه و بشن مشاور جنابعالی و تو هم گوش به فرمانشون.

بگذریم حالا که دیگه مدتی است که تموم شده، امیدوارم پشیمون نشی از گوش کردن به دوست نماهات. و از این عوض شدنت و جداییت خوشحال باشی.

البته دوستانه بهت پیشنهاد میکنم در انخاب دوستات دقت بیشتری کن

دشمن دانا بلندت میکند           بر زمینت میزند نادان دوست

تویی که روانشناسی میخونی از دوستت که 3 سال ازت کوچیکتره و تازه دیپلم گرفته مشاوره روانشناسی میگیری اونم در رابطه با دنیایه ما.

بگذریم شاید من درس VALUE ENGINEERING رو درست مهندسی نکردم مثل سایرین نبودم شاید...

وقتی به فکر نیمه دومه جاسوئیچی تو افتادم یادم اومد روش نوشتهLO

وقتی تو فرهنگ لغت نگاش کردم نوشته بود: هان،آهای،ببین،بنگر

نمیدونم چی رو ببینم، اینکه جدا شدیم اینکه بعد از چند سال تنهایی و اینهمه زخمه کهنه باهات آشنا شدم و به نام مداوا اومدی اما حتی مدارا نتونستی بکنی

تو بدترین شرایط ممکنه که همه دنیا بدی هاشو بهم نشون میداد و سختی ها و تلخی هاشو تو کامم میریخت تو هم گذاشتی رفتی با لبخند.

نمیدونم

سعدی میگه:

شکست عهد مروت نگار دلبندم                  برید مهر و وفا یار سست پیوندم

تطاولی که تو کردی به دوستی با من            من آن به دشمن خونخوار خویش نپسندم

منی که سه سال تنهایی کشیدم تا دوباره خودمو بسازم و زخمهای گذشتمو التیام ببخشم،

منی که همین جا واسه اونی که هنوز نیومده بود نامه می نوشتم تا شاید یه روز بیادو از اینکه منتظرش بودم خوشحال بشه ،باهاش همین جا دردودل کردم تا بدونه از تنهاییم چقدر نالانم حال که رفته چی بنویسم بگم اون تو نبودی؟ نمیدونم اما اگه بودی چرا رفتی؟

بیاید این شعر رو با هم گوش کنیم این دفعه از استاد شجریان نیست نمیدونم ماله کیه اما...

من پر از وسوسه عاشقی کردن بود

تو پر از دل، دلِ رسوایی دل کندن بود

من پر از حسه قشنگ بودن کنار تو

تو پر از هوای سرد بی خبر رفتن بود

سهم تو از من و دل، دلم ولی بی من بود

سهم من از تو فقط یه گوشه جون کندن بود

زدمش، شکستمش، کندم و انداختم دور

حیوونی خسته دلم تو راه برگشتن بود

معراج امانی 19/3/1390 ساعت 4صبح



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠ توسط معراج امانی

سلام

این ایمیل به دستم رسید نمیدونم نوسیندش کیه اما اینقدر با حال بد من همسوئه که دیدم حتما باید بزارمش اینجا


حالم بد است.


حالم بد است ای مردم، حالم بد است.

حالم بد است، از رفتارهایتان حالم بد است،
از طرز رانندگیتان،
از برخورد و نگرش تان نسبت به جنس مخالف،
از داشتن غیرتهای بی مورد راجع به خواهر و مادرتان و بی غیرتی محض راجع به عزیزان دیگران!
از تحلیلهای سیاسی و اقتصادیتان در تاکسی،
از رد و بدل کردن بلوتوث های غیر اخلاقی،
از زیر پا گذاشتن حریم خصوصی دیگران،
 از آشغال ریختنتان در خیابان و جوی جنگلها!
از قابلیتتان برای تبدیل صحنه تصادف به محل جرح و قتل!
از بی تفاوتیتان نسبت به خونهای ریخته شده بر کف خیابان،
از نشستن در خانه هایتان و دنبال کردن اعتراضات از ماهواره!
از یکی نبودن حرف و عملتان!
از تعارفهای بی موردتان،
از غیبت کردنهای بسیارتان!
از تغییر نظرهای یک ساعته تان!!!
از بی تفاوتیتان نسبت به کودکان کار،
از جو حاکم بر ورزشگاه هایتان!
از مرگ بر گفتنها و درود فرستادنهای بی پشتوانه تان!
از عشقهای یک شبه تان!
از انتخاب دوستانتان بر مبنای نوع خودرواش!
از چاپیدن یکدیگرتان!
از قسم ها و دروغهای بی حد و حصرتان!
از بی مطالعه بودنتان!
از تن دادن و دل ندادنتان!
از ذوب شدنتان در فرهنگ غرب و فراموش کردن زبان مادریتان،
از رفتارهایتان در پاتایای تایلند وآنتالیای ترکیه،
از عدم رعایت نظافت شخصیتان،
از فروختن شرفتان به قیمت یک سال محصولات شرکت ساندیس!
از مدرک گرا بودنتان،
از کلاس گذاشتنهای بی موردتان،
از جوکهای قومیتی تان و برای دیگر هموطنانتان،
از نژاد پرستیتان،
از خواب دو هزار و پانصد ساله تان!
از ادعاهای گزافتان راجع به مشاهیر ایران و ندانستن تاریخ تولدشان!
از مصرفگرا بودنتان و کلاس دانستن آن،
از قسطی خریدن اتوموبیل بنزتان برای فخر فروشی!
از رقصیدنتان در مهمانی با روسری!
از خوردن مشروب بعد از اقامه نماز و !!! ....

 

از کجا بگویم از چه بگویم که حالم بد است،
خیلی هم بد است.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ توسط معراج امانی

سلام بعد از حدود یک سال با یه دل پر برگشتم که یادداشت های یک دیوانه رو دوباره اینجا مکتوب کنم.

ببخشید اگه نبودم 

نی دونم الانم هستم یا نه اما ....

تا بعد مینویسم الان فقط اومدم بگم که زنده ام


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٩ توسط معراج امانی

سلام به همه دوستان

مدتی است ه به علت مشغله درسی(امادگی برای امتحان فوق لیسانس ) درگیر هستم و نتوانستم کامنت ها را پاسخ بدم یا مطلب جدیدی بنویسم از این بابت از همه شما عذر خواهی می کنم .

سعی میکنم هر وقت تونستم یادداشتی در اینجا بزارم اما بینظمی این روند اجتناب ناپذیره.

از محبت همگی ممنونم و آرزوی دیدارتون رو دارم.

ایام به کام شاد باشید

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩ توسط معراج امانی

به تازگی عرب ها یک نظر سنجی برای  تغییر نام خلیج فارس با نام مجعول خلیج ع ر ب ی و پیشنهاد آن به گوگل راه اندازی کرده اند.

 به لینک زیر بروید ودر این رای گیری شرکت کنید و به خلیج فارس رای دهید

http://www.persianorarabiangulf.com


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩ توسط معراج امانی

سلام دوستی که نظری شخصی برام گذاشتی نمیدونم کی هستی چون آدرس وبلاگت رو من نتونستم باز کنم و بهت سر بزنم پس اینجا می نویسم

اول از همه من کی باشم که بخوام دعاتون کنم اما به هر حال از صمیم قلب شاد بودن و پایان انتظار رو براتون آرزو مندم

اینم یه شعر هدیه به شما و همه دوستام نمیدونم ماله کیه اما...

پرسید که چرا دیر کرده است

نکند دل دیگری او را اسیر کرده است

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است

تنها دقایقی چند تاخیر کرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده است

شاید موعد قرار تغییر کرده است

خندید به سادگی ام آینه گفت

احساس پاک تورا زنجیر کرده است

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی

گفت خوابی، سالها دیر کرده است

در آینه به خود نگاه میکنم

آه عشق او عجب مرا پیر کرده است

راست گفت آینه که منتظر نباش

او بای همیشه دیر کرده است

 

 در ادامه این داستان کوتاه رو که مدتها پیش رو همین وبلاگ نوشتم رو به یاد میارم که نوشته بودم:

رندانه
آره داشتم می گفتم چه روزهای رو گزروندم خیلی سخت گذشت اما گذشت. روزی صد دفعه آرزوی مرگ می کردم اما نمردم اما سرپام موندم تا امروز بشینم باهات دردودل کنم. موندم تا بهت بگم چه آرزو هایی در سر دارم امروز دارم به اتفاقای گذشتم می خندم فردا هم به امروزم خواهم خندید .
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است کارم از گریه گذشت بدان سان می خندم.
خیلی دنبالت گشتم یادته روزی که دیدمت چی بهم گفتی؟
پرسیدی حالت چطوره؟
گفتم: حال من بد نیست غم کم می خورم ، کم که نه هر روز کم کم می خورم ، گاه بر روی زمین زل میزنم، گاه بر حافظ تفال میزنم، حافظ دیوانه فالم را گرفت، یک غزل آمد سخت حالم را گرفت، ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم.
یادته چی تو جواب بهم چی گفتی؟ گفتی :چرا غم؟ مگه من مردم مگه من تنهات گذاشتم ، من که رفیق نیمه راه نیستم من تا همیشه باهات هستم حتی مرگ هم نمی تونه مارو از هم جدا کنه حتی...
چه حرفهای قشنگی میزدی اون روزا
اما کاش می شد حافظه آدما رو هم مثل همه حافظه های ساخت بشر delete کرد اما نه نمیشه یعنی نشد.
خیلی عوض شدی خیلی
نمی دونم چرا اما اینقدر فرق کرده بودی که وقتی بعد از چهار سال دیدمت خودت اعتراف کردی که می خوام مثل سابق بشم اما نمی تونم .
بگزریم بزار با هم بیشتر صحبت کنیم اما تو هم خیلی عوض شدی،چقدر پیر شدی،خیلی گرد و خاک گرفتی.
وایستاده بود جلوی آینه و با خودش حرف می زد خیلی دوست داشت تو این شبا که دلش گرفته بود با یکی حرف بزنه گوشیشو بر داشت تا به یکی زنگ بزنه چند دقیقه ای تو لیست دفترچه تلفنش گشت اما...یهو بغزش ترکید و رفت تا آبی به دست و صورتش بزنه که یهو چشمش به آینه جرم گرفته افتاد. چند دقیقه ای بهش زل زدو ...
آره داشتم میگفتم
تو را نا دیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من می کنی محکم نباشد
مکن یارا دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرحم نباشد
همین چند سال پیش بود که زندانیه اتاق رو نوشتم به خدا قصه نبود حال اون شب خودم بود، چند روز بعد دیدمش چند ماهی دوستهای خوبی برای هم بودیم وقتی قصه زندانیه اتاق رو تو همین وبلاگ خوند شبونه بهم زنگ زد و کلی گریه کرد گفت.... اما فقط گفت فقط گفت،باز منم و همون تنهایی و همون .... اتاق.
ای تو هم درد و هم درمان و هم درد
نداری درد و دارویی هم آورد
داشت همین جور اشک میریخت و با آینه حرف می زد
از گریه هاش اینه هم به گریه افتاد آینه می خواست جواب بده دلش می خواست باهاش حرف بزنه دلش
می خواست بگه:
گفتم آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
وان که را دیده در جمال تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندی
اما چه کنه که اون آینه است و زبون نداره،اما آینه نتونست طاقت بیاره،ناگهان بغضش ترکید و لب به سخن باز کردو...
همین تور که اشکاش جاری بود تیکه های خورد شده آینه رو جم کرد و آورد وسط اتاقش ، شروع کرد با نظم و دقتی خاص،تکه های آینه رو کنار هم چیدن .
چند ساعت بعد که کارش تموم شد،رو کرد به آینه ای که دیگه جرمی روش نمونده بود ولی پر بود از ترک، شروع کرد به گفتن: آره رفیق قدیمی کجا بودیم.

حذف ویرایش نمایش مطلب
ارسال شده در دوشنبه، ۱۶ شهریور ۱۳۸۸ - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ - نظرات: 0

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩ توسط معراج امانی
داستان جالبی رو خوندم :
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.


ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. 

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط معراج امانی

ایمیل جالبی به دستم رسید که بهتر از نوشته هام بود و آنرا اینجا گذاشتم تا با هم بخوانیم

 

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .

پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟

از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و....

حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.


---------------------------------------------------------------------------

 

مرد کور


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود..او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

 


---------------------------------------------------------------------------

 

 

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد..
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!


---------------------------------------------------------------------------


نخستین درس مهم - زن نظافتچى

 من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود... امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من این درس را هیچگاه فراموش نکرده‌ام.

 

 

دومین درس مهم- کمک در زیر باران

یک شب، حدود ساعت ۵/١١ بعدازظهر، یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى در کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که می‌بارید ایستاده بود. ماشینش خراب شده بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگرى بود. او که کاملاً خیس شده بود دستش را جلوى ماشینى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشین که یک جوان سفیدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید توجه داشت که این ماجرا در دهه ١٩۶٠ و اوج تنش‌هاى میان سفیدپوستان و سیاه‌پوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زن سیاه‌پوست را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد و بعد مسیرش را عوض کرد و به ایستگاه قطار رفت و از آن جا یک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.
 

زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست.. با کمال تعجب دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش آورده‌اند. یادداشتى هم همراهش بود با این مضمون:
«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کردید بسیار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هایم که روح و جانم را هم خیس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسیدید..... به دلیل محبت شما، من توانستم در آخرین لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از این که چشم از این جهان فرو بندد در کنارش باشم.. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به دیگران دعا می‌کنم

     ارادتمند       
خانم نات کینگ ‌کول

 

 

 

سومین درس- همیشه کسانى که خدمت می‌کنند را به یاد داشته باشید

 در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست.. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
 

- پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
 

- خدمتکار گفت: ۵٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣۵ سنت
- پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:
- براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود.
 یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

 

چهارمین درس مهم- مانعى در مسیر

 در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد.. سپس در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند...
 

سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست که بسیارى از ما نمی‌دانیم!
....هر مانعى، فرصتى

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩ توسط معراج امانی

سلام من یه عذر خواهی بزرگ به همتون بده کارم مدتی در سفر بودم و سترسی به اینترنت نداشتم که ه روز کنم فقط از طریق موبایلم تونستم کامنت ها رو جواب بدم.

سال نو همه مبارک با بهترین آرزو های دنیا برای شما.

خیلی دلم براتون تنگ شده بود خاک پای همتونم. دوست دارتون.

به زودی به روز می کنم امیدوارم سرتون رو درد نیارم با نوشته هام


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩ توسط معراج امانی

مولانا ******* کیمیای مراقبه

در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد:

و آن آگاهی است

و تنها یک گناه:

وآن جهل است

و در این بین ، باز بودن و بسته بودن چشم ها،

تنها تفاوت میان انسان های آگاه و نا آگاه است.

نخستین گام برای رسیدن به آگاهی

توجه کافی به کردار ،  گفتار و پندار است.

زمانی که تا به این حد از احوال جسم،

ذهن و زندگی خود با خبر شدیم،

آن گاه معجزات رخ می دهند..

در نگاه مولانا و عارفانی نظیر او

زندگی ، تلاش ها و رویاهای انسان

سراسر طنز است!

چرا که انسان نا آگاهانه

همواره به جست و جوی چیزی است

که پیشاپیش در وجودش نهفته است!

اما این نکته را درست زمانی می فهمد

که به حقیقت می رسد!

نه پیش از آن!

مشهور است که "بودا" درست در نخستین شب

ازدواجش، در حالی که هنوز آفتاب اولین صبح

زندگی مشترکش طلوع نکرده بود، قصر پدر را در

جست و جوی حقیقت ترک می کند. این سفر سالیان

سال به درازا می کشد و زمانی که به خانه باز می گردد

فرزندش سیزده ساله بوده است! هنگامی که

همسرش بعد از این همه انتظار چشم در چشمان

"بودا" می دوزد، آشکارا حس می کند که او به حقیقتی

بزرگ دست یافته است.. حقیقتی عمیق و متعالی.

بودا که از این انتظار طولانی همسرش

شگفت زده شده بود از او مپرسد: چرا به دنبال

زندگی خود نرفته ای؟!

همسرش می گوید: من نیز در طی این سال ها

همانند تو سوالی در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش

می گشتم! می دانستم که تو بالاخره باز می گردی

و البته با دستانی پر! دوست داشتم جواب سوالم را

از زبان تو بشنوم، از زبان کسی که حقیقت را

با تمام وجودش لمس کرده باشد. می خواستم بپرسم

آیا آن چه را که دنبالش بودی در همین جا و در

کنار خانواده ات یافت نمی شد؟!

و بودا می گوید: "حق با توست! اما من پس از

سیزده سال تلاش و تکاپو این نکته را فهمیدم که

جز بی کران درون انسان نه جایی برای رفتن هست

و نه چیزی برای جستن!"

حقیقت بی هیچ پوششی

کاملا عریان و آشکار در کنار ماست

آن قدر نزدیک

که حتی کلمه نزدیک هم نمی تواند واژه درستی

باشد!

چرا که حتی در نزدیکی هم

نوعی فاصله وجود دارد!

ما برای دیدن حقیقت

تنها به قلبی حساس

و چشمانی تیزبین نیاز داریم.

تمامی کوشش مولانا

در حکایت های رنگارنگ مثنوی

اعطای چنین چشم

و چنین قلبی به ماست

او می گوید:

معجزات همواره در کنار شما هستند

و در هر لحظه از زندگی تان رخ می دهند

فقط کافی است نگاه شان کنید

او گوید:

به چیزی اضافه تر از دیدن

نیازی نیست!

لازم نیست تا به جایی بروید!

برای عارف شدن

و برای دست یابی به حقیقت

نیازی نیست کاری بکنید!

بلکه در هر نقطه از زمین،

و هر جایی که هستید

به همین اندازه که با چشمانی کاملا باز

شاهد زندگی

و بازی های رنگارنگ آن باشید،

کافی است!

این موضوع در ارتباط با گوش دادن هم

صدق میکند!

تمامی راز مراقبه

در همین دو نکته خلاصه شده است

"شاهد بودن و گوش دادن"

اگر بتوانیم

چگونه دیدن و چگونه شنیدن را بیاموزیم

عمیق ترین راز مراقبه را فرا گرفته ایم!

 

نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ توسط معراج امانی

برنده..... بازنده

نمیدونم چرا توی این دنیا حتما باید بازنده ای باشه تا برنده معلوم بشه؟

حتما باید تو ببازی تا من ببرم

حتما باید ما ببازیم تا شما ببرید

نمیدونم یعنی نمیشد هم من ببرم هم تو بببری هم ما هم شما

نمی خوام درس ضمایر فاعلی بدم پس میگم نمیشه همه با هم ببریم؟

با خودم میگم این چه جورشه؟
اون زمانی که یه بشر روی کره زمین زندگی میکردم همین طور بود؟ با خودم میگم هم آره هم نه

آره چون مثلا اگر سیل خونشو خراب میکرد اون باخته بود یا اگر یه روز غذای خوب گیرش میومد اون برنده

اما می گم نه چون اون رغیبش طبیعت بود و طبیعت چه اون سیل و چه عوامل مساعد همه و همه اون رو برنده میکرد نه بازنده

کاش میشد الانم همه با هم برنده باشیم همه با هم.

میگن آخه یه روز یه بابایی نشسته بود لب دریا و با یه قاشق ماست میریخت توی دریا بهش گفتن چی کار میکنی؟

گفت میخوام دوغ درست کنم کفتن عقلت ازدست دادی اینجوری که نمیشه! گفت : منم می دونم نمیشه اما اگه بشه چی میشه؟

الان قضیه ماست منم میدونم نمیشه اما اگه بشه چی میشه

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸ توسط معراج امانی

بارون میاد جرجر ، پشت خونه هاجر ، هاجر عروسی داره ، دمب خروسی داره.

..... نمی دونم این هاجر این دمب خروسی رو از کجا آورده. شاید مد شده؟سوال

آره آخه میگن هاجر اسمشم عوض کرده ، دوستاش پارمیدا صداش می کنن و با اون دمب خروسی خیلیfashion شده.

چه بارونی میومد...این شهری که توی روزهای آفتابی تابستونش که اگر تخم مرغ از دستت بیفته و بشکنه رو آسفالت ، نیمرو میشه ، بازم جوباش پر از آبه ، حالا تصور کنین تو بارون و سرمای هوا.....

البته در این جور مواقع می تونین با 137 تماس بگیرین تا مدیران پاسخگو سریعا بیان و علاجه واقعه کنن.

مثلا بیان اسم میدون نیلوفر رو عوض کنن بزارن شهدای غزه ( اگر تو دوستاتون نیلوفر دارین بگین قراره خودمونی غزی صداش کنین)

نمیدونم اما وقتی تو این شهر قدم میزنم حس میکنم وسط قبرسطونم

اتوبان...خیابان....کوچه....

چقدر بدبین شدم ، بابا من شعورم نمیرسه ، عزیز جان من سواد ندارم بهم میگه این درسهایی که خوندی ماله تو کتاباس ، ماله فرنگه، باید بگفته.... معظم له درسها و دانشگاهامون اصلاح بشه تا دیدگاهمونم اصلاح بشه ( آخه امسال ساله....)

وقتی بارون میاد شهر پر میشه از آب ( بهتر بگم باران های موسمی باعث بازگشت آب و حیات به این رودخانه میشن _ ارجاع به راز بقا قسمت آفریقا و خشکسالی)

کجای دنیا دیدی اینطوری باشه ، همه جای دنیا در چنین شرایطی اعلام سیل میشه اما اینجا هر روز سیل میاد و...

بازم من شعورم نمیرسه .... این خودش یه پروژه عظیمه که حتی می تونه باعث جذب توریست بشه. جان تو...

مردم از سر تا سر دنیا می کوبن میرن ونیز ، پول مفت دارن دیگه بابا عزیز من ای توریست ای ... اینجا از ونیزم بهتره ، اینجا یه روز میتونی تو خیابوناش با قایق رفت و آمد کنی و فرداش تو بستر همون رودخونه ( خیابونه سابق) پیاده قدم بزنی.

گور بابای هیدرولیک کانالهای باز و dever و راهسازی و طراحی معماری شهری و...

تازه همه امکاناتم در دسترسه میگی نه پس گوش کن تا برات بگم.

دوستانی که قصد پیاده روی طولانی مدت در این آب و هوا رو دارن برای آسایش و لذت بردن بیشتر در اولین شعبه کفش ملی با قیمت باور نکردنی 5500 تومان میتونن یک جفت چکمه بلند بخرن ه هم فوق العاده با دوامه ، هم مده..

مخصوصا دختر خانومها که علاقه ای وافر به fashion  شدن دارن امسال مد شده و نکته خیلی مهمش اینه که گشت ارشاد اسلامی بودن این چکمه ها رو کاملا تایید کرده.

چقدر هم بهت میاد ، یک جفت چکمه سیاه با زیره زرد رنگ به به ( البته عزیزان مد نظر داشته باشن که رنگ سفیده سادشم موجوده ) اما من به شخصه رنگ مشکی با زیره زرد رو توصیه میکنم... چون رو بورس تره و مارک دار هم هست.

و اما... اگر حس کردین خیلی هوا عشقولانه است و هوس فیلم های بالیوودی کردین ( همون هندی سابق) و میخواستین  serdeyvi   و  amita pachan  رو یاد کنین کافیه تنها به مدت 30 ثانیه دندان بر جگر گذاشته و در کنار خیابان بایستید حتما در این زمان کوتاه یک پرارد بوم بوم تیس تیس از کنارتان رد شده و علاوه بر شستشوی اتوماتیک شما و کمک به حسه هندیتان ، موزیک را به صورت  live  و با کیفیت عالی برایتان پخش میکند....دیگه چی میخوای... برو حالشو ببر ، دلمو شکوندی ، برو حالشو ببر ، با من نموندی .......

حالا اگر از بالیوود خسته شدی و هوس  action  و هالیوود به سرت زده کافیه تو این بارون که تاکسی ها همشون شدن دربستی و تو هم مثل من شهروند محترمی هستی و از حمل و نقل عمومی استفاده میکنی ، سری به اتوبوس یا مترو بزنی ( انتخاب با خودتون)

 

 

اما اگر با ماشین خودت بیرون رفتی حتما قایقت رو هم با خودت ببر

پ.ن: فکر کنم این تهران رو هم از چین وارد کردن ( روشم نوشتن ونیز تحت لیسانس ایتالیا)

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ توسط معراج امانی

سی رفقای بوشهر

مقدمه:پنج شنبه دو هفته پیش یعنی 22 بهمن سفر رفتم و شنبه یعنی دیروز برگشتم ، اگر به روز نکردم یا جواب کامنت ها رو ندارم از همه عذر می خوام دسترسی به اینترنت نداشتم. امیدوارم منو ببخشید.

سفرنامه:

سفر من از تهران شروع و با گذر از دشتها و گردنه ها و کوهها و کناره های رودخانه ها و شهرهایی چون اراک و بروجرد و پل دختر و خرم آباد در دزفول توقف کردم.

چند روزی در دزفول به همراه خانواده ساکن بودیم.

جای همه دوستان خالی ماهیگیری در کنار رود دز ، بازدید از اماکن تاریخی فراوان و رفتن به شهر شوش و دیدار از عظمت ایران باشکوه یعنی کاخ آپادانا در شوش که افسوس هر ایرانی را در بر دارد که چه بودیم و.....

روز یکشنبه خانواده به تهران بازگشتند و من با خداحافظی از آنها راهی اهواز شدم

نصفه روزی در اهواز گشت زدم در کنار رودخانه کارون و راهی بوشهر شدم.

شب هنگام به بوشهر رسیدم ( همین جا لازم میدونم از دوست عزیزم که چون گوهری در دوستی میدرخشد یاد کنم ، محمد جمالی که سنگ تمام گذاشت و خاطره ای فراموش نشدنی از خود و مردم بوشهر برایم به ارمغان گذارد)

چند روزی در بوشهر بودم و هر چه از زیباییاش بگم کم گفتم که قلم مجال سخن از این زیبایی های سفر ندارد .

آب و هوایی فوق العاده در این فصل و خلیج فارس و آب زلالش و....

اما بهترین روز سفرم: ساعت 4 صبح بود ، چهار نفر برای ماهیگیری به دل خلیج فارس زدیم و 60 کیلومتر از بوشهر به سمت جزیره خارک رفتیم.

ساعت 11 شب در اسکله پهلو گرفتیم با یخچالی مملو از 60 کیلو ماهی.

ماهی هایی یکی از یکی زیباتر .

شب که با قایق روی دریا بر میگشتیم آسمانی پر از ستاره با قرص ماه و نور مهتاب خود نمایی میکرد .آب دریا به رنگ سیاه و گهگاهی لکهایی از نور بر آن دیده میشد که انعکاس نور مهتاب بر دسته های پلنگتون عامل آن بود

قطرات آبی که از موتور قایق به هوا پرتاب و در دریا سقوط می کردند چون کرمهای شب تاب روشن و زیبا به دل دریا شیرجه مرفتند. اگر دست دریا میکردی دستتان در تاریکی آب چون نوری درخشان میدرخشید.

از سکوهای نفتی گرفته تا عمق 60 متری محل ماهیگیریمان، همه و همه زیبا بود.

از بوشهر راهی عسلویه شدم

عسلوییه با آن عظمت صنعتی اش با آن همه تاسیسات گازی اما مردم شهر هنوز از گاز محرومند.

در روز در عسلویه در فاصله 250 کیلومتری بوشهر در انتظار بلیط ماندم و در نهایت به تهران باز گشتم.

در انتها لازم می دانم از دوستان جدیدی که در این سفر یافتم یاد کنم و بگویم سپاسگذار تمام شما هستم و امیدوارم روزی بتوانم ذره ای از محبت دریاییتان را جبران کنم:

محمد جمالی ، رضا ، صادق ، مهدی ، علی

جای شما دوستان نیز در این سفر خالی بود

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸ توسط معراج امانی

اواسط بهمن ماه بودوشهرش با تمام رنگ سیاهی اش چند تا لکه قرمز رنگ پیدا کرده بود.

لکه های قرمزی که این روز ها تو شهر بیشتر از قبل شده بود.

اما این افزایش لکه اینبار دلیلی به غیر از خون داشت.

خونی که رو در و دیوار شهر ریخته بود. اما این لکه های جدیدقرمز رنگ به رنگ خون بودن اما خون نبودن.

نمی دونم بعضی ها بهش میگن vallentine

عروسک های قرمز رنگ و جعبه های کادویی قرمز و شکلات ها و قلب های قرمز همه جای شهر پر شده بود.

این روز ها عروسک فروشی ها و دست فروش های کنار خیابون شهرش حال و هواشون عوض شده بود.

( همیشه از خودم می پرسیدم چرا عروسک؟ هنوزم جوابشو پیدا نکردم اما یه روز ازش میپرسم)

خیلی ها یادشون افتاده بود که عاشقن. اما جالبه که بگم بیشتر غافلن از اینکه ... بگذریم.

توی شهر راه می رفت و با حسرت به دستهای گره خوردشون و نگاه های خیره بهمشون نگاه میکرد که چهار تا پا چطورعاشقانه سنگ فرش خیابونها رو متر می کنن و جلوی تک تک مغازه ها می ایستن تا بهم نشون بدن ....

تا  ثابت کنن عاشقن.....!

عاشقم؟ نه....

عاشقن؟ نمیدونم!!!!

روی نیمکت وسط پارک نشست و دست برد توی جیب سمت چپ بارونیه سیاه بلندش و سیگار و فندکش رو بیرون آورد و سیگار رو گوشه لبش گذاشت و فندکش رو روشن کرد و به آتش سرخ فندکش خیره شد،  

سرخی به رنگ لکه های شهر، با خودش فکر میکرد که عشق یعنی آتش یعنی سوختن یعنی بسوزی و صدات در نیاد ، اما سوال میکرد که این چه عشقیه که باید بسوزونه؟ چرا باید بسوزونه؟ اصلا راست میگن که میسوزونه؟ نمیدونست؟ هزار تا سوال از خودش میپرسید.  یعنی.....

آقا ببخشید میشه آتیشتون رو به منم بدین سیگارم رو روشن کنم لطفا؟

صدای عابری رشته افکارش رو بهم ریخت گفت : بله بفرمایید! و سیگار عابر و خودش رو روشن کرد و بلند شد و به راهش ادامه داد.

همینطور که تو شهر راه می رفت به یه لکه بزرگ قرمز رسید ، آره عروسک فروشی بود.

بی اختیار داخل مغازه شد و یه خرس که چند تا قلب تو بغلش بود رو خرید و اونو داخل یه جعبه قرمز گذاشت و راهی خونش شد.

توی سیاهی اتاقش رنگ قرمز جعبه کاملا خودنمایی میکرد.

روی تختش دراز کشید و همین طور که با گوشه چشمش جعبه کادویی رو نگاه میکرد سیگاری روشن کرد و دودش رو پخش کرد تو صورت اتاق.

چشماش رو بست و با خودش می گفت : این دفعه حتما منم هدیه ام رو بهش میدم این دفعه بهش میگم ... این دفعه.....

 

چند روزی از جشن  vallentine  گذشته بود و جعبه قرمز هنوز تو سیاهی اتاق خودنمایی میکرد ، اما تو این چند روز یه فرقی کرده بود یه کم گرد و خاک روش نشسته بود.

صدای باز شدن در اتاق....

وارد اتاقش شد چشمش به لکه قرمز توی اتاقش افتاد ، بی اختیار پوز خندی زدو...در کامدش رو باز کرد

جعبه رو برداشت و خاکهای روشو با فوت پخش کرد تو سینه فرش اتاقش.

جعبه رو به سمت کامدش برد و کنار 6 تا جعبه دیگه گذاشت که هر کدومون بیشتر از دیگری خاک روش نشسته بود.

توی هر جعبه هدیه ای برای... اما امسالم مثل سالهای قبل.

نگاهی به جعبه های داخل کامد انداخت و آه سردی کشید.

در کامدش رو بست و گفت حالا تا سال بعد....

سازش رو برداشت و روی صندلی چوبی اتاقش نشست و شروع کرد به دردودل باسازش و خوندن که:

 

زندگی .........

 

 

پ.ن: دوست دارم اسم این داستان رو شما انتخاب کنین ممنون میشم!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ توسط معراج امانی

آره داشتم می گفتم چه روزهای رو گزروندم خیلی سخت گذشت اما گذشت. روزی صد دفعه آرزوی مرگ می کردم اما نمردم اما سرپام موندم تا امروز بشینم باهات دردودل کنم. موندم تا بهت بگم چه آرزو هایی در سر دارم امروز دارم به اتفاقای گذشتم می خندم فردا هم به امروزم خواهم خندید .
خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است کارم از گریه گذشت بدان سان می خندم.
خیلی دنبالت گشتم یادته روزی که دیدمت چی بهم گفتی؟
پرسیدی حالت چطوره؟
گفتم: حال من بد نیست غم کم می خورم ، کم که نه هر روز کم کم می خورم ، گاه بر روی زمین زل میزنم، گاه بر حافظ تفال میزنم، حافظ دیوانه فالم را گرفت، یک غزل آمد سخت حالم را گرفت، ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم.
یادته چی تو جواب بهم چی گفتی؟ گفتی :چرا غم؟ مگه من مردم مگه من تنهات گذاشتم ، من که رفیق نیمه راه نیستم من تا همیشه باهات هستم حتی مرگ هم نمی تونه مارو از هم جدا کنه حتی...
چه حرفهای قشنگی میزدی اون روزا
اما کاش می شد حافظه آدما رو هم مثل همه حافظه های ساخت بشر delete کرد اما نه نمیشه یعنی نشد.
خیلی عوض شدی خیلی
نمی دونم چرا اما اینقدر فرق کرده بودی که وقتی بعد از چهار سال دیدمت خودت اعتراف کردی که می خوام مثل سابق بشم اما نمی تونم .
بگزریم بزار با هم بیشتر صحبت کنیم اما تو هم خیلی عوض شدی،چقدر پیر شدی،خیلی گرد و خاک گرفتی.
وایستاده بود جلوی آینه و با خودش حرف می زد خیلی دوست داشت تو این شبا که دلش گرفته بود با یکی حرف بزنه گوشیشو بر داشت تا به یکی زنگ بزنه چند دقیقه ای تو لیست دفترچه تلفنش گشت اما...یهو بغزش ترکید و رفت تا آبی به دست و صورتش بزنه که یهو چشمش به آینه جرم گرفته افتاد. چند دقیقه ای بهش زل زدو ...
آره داشتم میگفتم
تو را نا دیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من می کنی محکم نباشد
مکن یارا دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرحم نباشد
همین چند سال پیش بود که زندانیه اتاق رو نوشتم به خدا قصه نبود حال اون شب خودم بود، چند روز بعد دیدمش چند ماهی دوستهای خوبی برای هم بودیم وقتی قصه زندانیه اتاق رو تو همین وبلاگ خوند شبونه بهم زنگ زد و کلی گریه کرد گفت.... اما فقط گفت فقط گفت،باز منم و همون تنهایی و همون .... اتاق.
ای تو هم درد و هم درمان و هم درد
نداری درد و دارویی هم آورد
داشت همین جور اشک میریخت و با آینه حرف می زد
از گریه هاش اینه هم به گریه افتاد آینه می خواست جواب بده دلش می خواست باهاش حرف بزنه دلش
می خواست بگه:
گفتم آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
وان که را دیده در جمال تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندی
اما چه کنه که اون آینه است و زبون نداره،اما آینه نتونست طاقت بیاره،ناگهان بغضش ترکید و لب به سخن باز کردو...
همین تور که اشکاش جاری بود تیکه های خورد شده آینه رو جم کرد و آورد وسط اتاقش ، شروع کرد با نظم و دقتی خاص،تکه های آینه رو کنار هم چیدن .
چند ساعت بعد که کارش تموم شد،رو کرد به آینه ای که دیگه جرمی روش نمونده بود ولی پر بود از ترک، شروع کرد به گفتن: آره رفیق قدیمی کجا بودیم.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ توسط معراج امانی
درباره وبلاگ
مهندسی عمرانم، زخمه ای به ساز میزنم،و تنهائی هایم را اینجا مکتوب میکنم. تفریحم ماهیگیری و در دل طبیعت بودن است.
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ